لیوان را زمین بگذار...

farsms.mihanblog

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب بدست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظرشما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: 50 گرم، 100گرم، 150گرم.. استاد گفت: من هم بدون وزن کردن نمیدانم دقیقا وزنش چقدر است، اماسوال من این است: اگرمن این لیوان آب را چنددقیقه همین طور نگه دارم چه اتفاقی خواهد افتاد؟ شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگریک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

[ برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید]

طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: لیوان را زمین بگذار...، داستان، dastan،

تاریخ : 1390/05/16 | 20:23 | نویسنده : Admin | نظرات
farsms.mihanblog,film,download,aks

غضنفر دامداری زده بوده، یه روز از طرف اداره دامپروری برای بازرسی دامها میرن دامداری غضنفر.
بهش میگن: شما به حیوونات چی میدی میخورن؟
غضنفر میگه: پوست هندونه، طالبی و ...!
بازرسا عصبانی میشن و میگن خیلی غیر بهداشتیه، و خلاصه دو میلیون تومن جریمش میكنن.
میرن و چند ماه دیگه میان می پرسن: حالا چی میدی میخورن؟
غضنفر که از دفعه قبل ترسیده بوده، می ترسه و میگه: چلوكباب، چلومرغ، چلوخورش...!!
بازرسا دوباره عصبانی میشن و دو میلیون تومن دیگه جریمش میكنن..!
بعد از چند ماه، دوباره میان میگن: چی میدی میخورن؟
غضنفر با ترس و لرز میگه: والله آقای بازرس! نمیدونم، من پولشو میدم بهشون، خودشون میرن هر چی دوست دارن، میخرن و میخورن..!!!!!




طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: داستان چی میدی میخورن..؟،

تاریخ : 1390/02/10 | 11:48 | نویسنده : Admin | نظرات
اس ام اس جدید ،اس ام اس 90 ،اس ام اس 1390 ،اس ام اس جدید 90 ،اس ام اس عاشقانه 90 ،اس ام اس90 ،اس ام اسهای 90 ،اس ام اس های 90 ،اس ام اس اسفند 90 ،اس ام اس اسفند 1390 ،اس ام اس عاشقانه اسفند ماه 90 ،sms 90 ،sms اسفند 90 ،اس ام اس عاشقانه اسفند 90 ،پیامک 90 ،پیامک اسفند 90 ،پیامک عاشقانه جدید اسفند 90 ،اس ام اس عاشقانه جدید بهمن 90 ،اس ام اس عاشقانه 1390 ،اس ام اس عاشقانه ،پیامک جدید 90 ،

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین ، شماره منزل او را گرفت. کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت : سلام ! رییس پرسید : بابا خونس ؟ صدای کوچک نجواکنان گفت : بله ! رییس گفت می تونم با او صحبت کنم ؟ کودکی خیلی آهسته گفت : نه !!!! رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند ، گفت : مامانت اونجاس ؟ کودک جواب داد : بله !!! رییس به سرعت گفت : می تونم با او صحبت کنم ؟ دوباره صدای کوچک گفت : نه !!!

رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید :  آیا کس دیگری آنجا هست ؟ کودک زمزمه کنان پاسخ داد : بله ، یک پلیس !!!
[ برای دیدن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید ]

طبقه بندی: داستان کوتاه،

تاریخ : 1390/01/26 | 14:36 | نویسنده : Admin | نظرات
داستان “کارمند و تکرار اشتباه”

farsms.mihanblog.com

کارمندی به دفتر رئیس خود می‌رود و می‌گوید:

«معنی این چیست؟ شما ۲۰۰ دلار کمتر از چیزی که توافق کرده بودیم به من پرداخت کردید.»

رئیس پاسخ می دهد:



[ برای دیدن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید ]

طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: داستان “کارمند و تکرار اشتباه”، داستان های زیبا، داستانک های زیبا، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان جدید، داستان، داستان جدید ایرانی، داستان ایرانی،

تاریخ : 1389/12/28 | 10:20 | نویسنده : Admin | نظرات
wWw.PaToGh.Org

کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست.
روباه گرسنه ای که از زیر درخت می گذشت، بوی پنیر شنید، به طمع افتاد و رو به  کلاغ گفت:
ای وای تو اونجایی، می دانم صدای معرکه ای داری!چه شانسی آوردم! اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان…
[ برای دیدن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید ]

طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: کلاغ و روباه، کلاغ، روباه، داستان کلاغ، داستان روباه، داستان کلاغ و روباه، داستان های زیبا، داستانک های زیبا، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان جدید، داستان، داستان جدید ایرانی، داستان ایرانی،

تاریخ : 1389/12/4 | 14:03 | نویسنده : Admin | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic